مداد نویس

داستان کوتاه

مداد نویس

داستان کوتاه

نمی خواهم بخوابم

"همه مجبورند عادت کنند" این را بابا می گفت، اما مامان مقاومت می کرد، چند وقتی از خانه رفت، بعد هم که آمد من را سانسور می کرد، سعی می کرد من را نبیند و حرف هایم را نشنود ولی حرفِ بابا درست بود و بالاخره عادت کرد، درست است که حالا دائم سرم غر می زند و بَد و بی راه می گوید اما حداقل می گذارد من هم مثلِ بقیه پایِ سفره  بشینم و الکی خودم را سرگرم کنم و با غذاها بازی کنم، مثلِ قدیما، یک کوه برنجی و یک رود ماستی که از کنار یک جاده ی خورشتی رد می شود، کاش مثلِ قدیما می توانستم بخورمشان، برعکسِ آنوقت ها که دوست داشتم فقط بازی کنم و مامان مجبورم می کرد بخورمشان.

((( بخور دخترم، غذا که مال بازی نیست، بخور سیر که شدی بعد میری اتاقت با عروسکات بازی می کنی.))

اما حالا دوست دارم بخورم، خسته شدم از این همه بازی، حتی یکبار خوردم، تند و تند پشتِ سرِ هم خوردم و خوردم و خوردم و بعدش بیهوش شدم، وقتی چشمهامو باز کردم دیدم مامان با گریه، سوزن و نخ دستش گرفته و شکمِ من را می دوزد.

هر روز مامان برای مدرسه بیدارم می کرد:

(( پاشو مدرسه دیر میشه ها ... دستاشو نگاه کن، عروسکِ پلاستیکیِ چینی.))

این حرف ها را می زد برای دلخوشی خودش، شاید با این حرفا حالش بهتر می شد، شاید از اینکه هر روز صبح به من بفهماند مثلِ بقیه نیستم و فقط و فقط یک عروسکم دلش خنک می شد، مامان خودش بهتر می دانست  برای اینکه بیدار شوم باید دستم را بگیرد و بکشد. آخر من از آن عروسک هایی هستم که وقتی من را افقی بگذارند چشمانم بسته می شوند یا به قول آدمها می خوابم، بعضی وقت ها که مامان دستم را می کشد تا بلند شوم دستم از جایش کنده می شود، راستش خیلی درد دارد اما من به روی خودم نمی آورم، می ترسم مامان گریه اش بگیرد.

از مدرسه بیزارم، ولی می روم باز هم به خاطر مامان، وقتی پایم را می گذارم داخل کلاس همه ی دختر های واقعی دست می زدند و با هم می خواندند:

((عروسکِ قشنگِ من قرمز پوشیده .... ))

من هم خدا را شکر می کنم که لباس های فرم مدرسه بنفش هستند و هیچ وقت قرمز تنم نیست، سحر از همه بد جنس تر است، همیشه وقتی معلم درس می دهد از پشت دکمه ی روی کمرم را می زند و من هم شروع می کنم به رقصیدن و آواز خوندن. خانم معلم هم برای تنبیه کردنم می گوید دراز بکشم روی زمین تا چشمانم بسته شوند، با نگاهم التماسش می کنم اما فایده ای ندارد، چیزی بدتر از این نیست که مجبور باشی بخوابی، مجبور باشی چشمهاتُ ببندی و هیچی نبینی، همیشه کمی در آن تاریکی قدم می زنم و مبارزه می کنم، اما باز فایده ای ندارد.

مامان وقتِ حمام کردن می گوید:

(( اَه ... جنسای جدید همشون به درد نخورن...))

یا پاهایم از جایشان در می روند یا دستانم، هر بار مامان مجبور است دوباره آن ها را جا بدهد و همینطور اشک هایش لا به لای قطره های آب ناپدید بماند،  بعضی وقت ها می گوید:

(( کاشکی حداقل از اون عروسک های قدیمی می شدی که زود خراب  نمی شن.))

اما بابا زیاد با من حرف نمی زند و بین من و بقیه فرقی نمی گذارد شاید به این خاطر که می داند خودش این بلا را سرم آورده!

بابا ایستاده بود و من روی شانه هایش بودم، جلوتر بچه هایی بودند که روی صندلی نشسته بودند، بعضی شان انگشت به دهان بودند، بعضی شان می خندیدند و دائم این طرف و آن طرف را نگاه می کردند، انگار اصلا نمایش را نمی بینند و وبعضی دیگر گریه می کردند و داد می زدند"مامان" عروسک ها هم همچنان کج و راست و جلو و عقب می شدند و مثلِ آدم بزرگها صحبت می کردند.

(( بابا ... بابا ...))

متوجه نمی شد تا اینکه موهایش را کشیدم.

(( بابا ... بابا من از این عروسکا می خوام بابا ... اینا صحبت می کنن، اما عروسکای من نه.))

(( اونا واقعی نیستن عسلم، اونا هم مثلِ عروسکای خودتن.))

آنقدر گریه کردم و داد زدم که دستم را گرفت و کشید، لبانم کش برداشته بودند و نقشه می کشیدم که تا صبح به اون عروسکها چی بگم.

 داخلِ راهرویی تنگ و تاریک شدیم که پر از تکه های کاغذ بود، بعد بابا با انگشت به چند مرد اشاره کرد که عروسک ها را مثلِ دستکش دستشان کرده بودند و کج و راستشان می کردند و جایشان صحبت می کردند. فردای همان روز بود که عروسک شدم.

 

محمد حسینی کاریزکی

بازنویسی: پاییز 92

 

* تمامِ آسمان با ستاره هایش دورِ سرت می چرخند *


جلوتر می روی، دو پسر که بیست تا بیست و پنج ساله به نظر می رسند داخلِ ماشین نشسته اند، ساعتت را نگاه می کنی با خودت می گویی: (( اگه فردا به امتحان نرسم چی؟ ))

دوباره ماشین را نگاه می کنی، راننده می گوید:

(( چی شد خانوم، میاین؟ آخه ما دانشجوییم، عجله داریم. ))

به صندلی های عقب که خالی است نگاه می کنی و خودت را داخلِ ماشین در حالی که سرت را به شیشه چسبانده ای و خوابیده ای تصور می کنی. رو به راننده می کنی و می گویی:

(( جدا !؟ شما هم دانشجویین، آخه من دانشجوی دانشگاهِ آزادم، باید فردا اونجا باشم. ))

کمک راننده نگاهت می کند و می گوید:

((ما دانشجویِ دولتی هستیم، به هر حال ما که داریم می ریم، اگه تو هم میای بفرما، البته خیالت راحت باشه کرایتو باید بدی. ))

جمله ی (( خیالت راحت باشه )) در گوشت صدا می کند، دوباره گوشیَت را نگاه می کنی، باید خبرِ حرکت کردنت را به خانه بدهی، مادرت منتظر است.

با خودت می گویی؟

(( اگه بگم ماشین نیست، حتما می گن: نرو، اما من باید برم، فردا امتحان دارم اونا متوجه نیستن، از طرفی نمی تونم بگم با ماشین شخصی، اونم با دو تا پسر می رم! چه کنم؟ ای خدا! اگه بگم با اتوبوس میرم چی؟ آره ... ))

رو به کمک راننده می کنی و می گویی:

(( میشه کمک کنین وسایلم رو بزارم صندوق عقب؟ ))

راننده به کمک راننده می گوید:

(( کمکش کن، اما وسایل رو بزار روی صندلی عقب، صندوق پُره. ))

به کمک راننده نگاه می کنی که وسایلِ سنگینت را داخل ماشین می گذارد و با خودت می گویی:

(( چرا نذاشت صندوق عقب رو ببینم، نکنه ... ،نه بابا، پُره دیگه، به قیافشون نمی خوره. این پسرِ رو نیگا با چه اذیتی وسایلم رو میذاره! چرا اینقدر مشتاقِ؟ نکنه ... ، شبِ تاریک، جاده ی خلوت، تو ماشین با دو تا پسر، اگه اتفاقی بیفته چی؟ هیچکی نمی دونه من با ماشین شخصی رفتم اونم با دو تا پسر، به مامان هم که قرارِ بگم با اتوبوس می رم. ))

کمک راننده سوار ماشین می شود. در فکر آن هستی که چرا مسافرِ دیگری سوار نمی کنند؟

کمک راننده با تعجب به تو نگاه می کند و می گوید:

(( خانوم سوار نمیشین؟ ))

کمی به همان حالت می ایستی و سرانجام با فکر به امتحان و نگاهی به چهره دو پسر که سر به راه به نظر می رسد، سوار می شوی.

در را که می بندی قلبت تند می زند، دلت می خواهد اگر قرار است اتفاقی بیفتد همین الان آن را بدانی، گوشیت را برمیداری و به مادرت پیامک می زنی. (( مامان جونم، اتوبوس اومد، تقریبا خالیه، من سوار شدم، دیگه دارم راه میفتم، نگرانم نباشین، صبح که رسیدم بهتون زنگ می زنم. ))

پیامک را که می فرستی دوباره نگاهش می کنی، کلمه ی (( نگرانم نباشین.)) چشمانت را میخکوب می کند، در حالِ خودت هستی که کمک راننده می پرسد:

(( خانوم معذرت می خوام، حالا که همسفر شدیم، می خواستم بدونم اسمِ شما چیه؟ اگه امکان داره. ))

با خودت می گویی:

(( چقدر لحنش عوض شده؟ اسمِ من را می خواهد چه کند؟ همسفریم که همسفریم. ))

به بیرون نگاه می کنی، هنوز از شهر خارج نشده اید، هنوز فرصت داری، دلت می خواهد بگویی: (( پیاده می شوم، تصمیمم عوض شده، نمیام. )) اما چیزی نمی گویی.

کمک راننده دوباره می گوید:

(( خانوم؟ خانوم؟ اینجایی؟ ))

(( بله ... بله ... معذرت می خوام، اسمم فرزانه است. ))

(( چه اسم قشنگی. ))

با این حرفش قلبت تند تر می زند، دیگر دارید از شهر خارج می شوید، اگر خارج شوید دیگر راه بازگشتی نیست. راننده را نگاه می کنی و آرامش را در وجودش احساس می کنی، اما کمک راننده کمی هیجان زده به نظر می رسد و این هیجان نگرانت کرده است.

نیم ساعتی گذشته و چشمانت سنگین شده است، دستت را جلوی دهانت می گذاری تا خمیازه ات را بپوشاند، گوشی تلفنت را در می آوری و ساعت را نگاه می کنی، چشمت به پاهایت می افتد، به سرعت مانتواَت را مرتب می کنی و پاهایت را می پوشانی، دوباره خمیازه می کشی، دستت را جلوی دهانت گذاشته ای که در همان لحظه نگاهت به آینه ی ماشین می افتد و چشمان راننده را می بینی که به تو خیره شده است، قبل از اینکه دستت را از جلوی دهانت برداری رُژ روی لبانت را به آرامی پاک می کنی، دستت را پایین می آوری و به بیرون نگاه می اندازی، تاریکیِ عمیقی همه جا را گرفته و نور چراغ ماشین ها تک و توک دیده می شود، جاده مثلِ همیشه خلوت است، دوباره در آینه نگاه می کنی، نگاه راننده به جاده است، نفسِ عمیقی می کشی که ناگهان نگاهت به ناخون هایت می افتد، دستت را روی پاهایت می گذاری و به آرامی لاکِ روی ناخون هایت را که به رنگ صورتی است پاک می کنی، خیلی سخت پاک می شوند برای همین انگشت هایت را یکی، یکی در دهانت می کنی تا راحت تر پاک شوند. همینطور که انگشتت در دهانت است متوجه نگاهِ راننده از آینه ی ماشین می شوی، در چشمانت خیره شده است، فوری انگشتت را در می آوری و نگرانی که مبادا راننده خیال بد کرده باشد، با خودت می گویی: (( از کی تا حالا لاک با آب دهن پاک شده؟ چه احمقم من! چرا اینکارو کردم؟ )) همینطور در آینه خیره شده ای، چه باید بگویی؟ باید بگویی: (( آقا جلوت رو نیگا کن.)) یا (( منظوری نداشتم ها! )) نه اینها که بدتر است، در نهایت تصمیمت را می گیری و سکوت می کنی و از شیشه ماشین به تاریکی خیره می شوی. دوباره که در آینه نگاه می کنی راننده را مشغول رانندگی می بینی و دوباره نفس عمیقی می کشی، سرت را به پشت تکیه می دهی، موهایت را بیشتر می پوشانی و دوباره مانتواَت را مرتب می کنی، چشمانت سنگین شده اند و خود به خود بست می شوند، برای آخرین بار نگاهی به راننده و کمک راننده می اندازی ...

چشمانت را که باز می کنی سرت به شیشه ی ماشین خورده است، ناگهان متوجه می شوی ماشین بیش از حد تکان می خورد، نگاهی به بیرون می اندازی، همه چیز تاریک است، جاده هم خاکی است، خاکی؟! قلبت تند می زند، چرا اینجا هستید؟ چرا از جاده ی اصلی خارج شده اید؟ در این مدتی که خواب بوده ای چه اتفاقی افتاده؟ دود سیگار کمک راننده چشم و بینی ات را می سوزاند، آن ها به آرامی صحبت می کنند، خودت را به خواب می زنی و به حرف هایشان گوش می دهی.

کمک راننده می گوید:

(( اَه یه کاری بکن دیگه، یه جایی نگه دار.))

(( آروم باش دخترِ رو بیداره می کنی، اگه می خوای ماشین رو نگه دارم بری پشت تپه کارت رو بکنی؟ اگه نه بزار تا برسیم به خرابه ای، چیزی.))

پاهایت سست شده اند و دستانت می لرزند، به سراغ کیفت می روی، درش را باز می کنی و با دستانِ لرزانت گوشیَت را بر می داری که ناگهان کمک راننده سرش را بر می گرداند و با لبخندی نگاهت می کند. دستت را به طرف دستگیره می بری، بی درنگ در را باز می کنی و خودت را بیرون می اندازی. تمامِ آسمان با ستاره هایش دورِ سرت می چرخند ...

صداهایی می شنوی:

(( یا خدا ... چیکار کنیم اینو؟ ))

(( یعنی چی چیکار کنیم؟ باید سوارش کنیم و برگردیم جاده اصلی. ))

(( جاده که بسته بود؟ ))

(( کلِ مسیر رو بر می گردیم دیگه، باید یه بیمارستانی چیزی باشه. ))

کم کم چشمانت را باز می کنی اما بدون اختیار دوباره بسته می شوند، بیشترِ بدنت می سوزد.

دوباره که چشمانت را که باز می کنی داخل ماشین خوابیده ای. کمی سرت را بلند می کنی و کمک راننده را می بینی.

(( بهوش اومد، بهوش اومد، خانوم این چه کاری بود کردی؟ می خواستی خود کشی کنی؟ آخه چرا ما رو بدبخت کردی؟ می رفتی از بالای خونه ای، برجی، خودت رو پرت می کردی.))

راننده می گوید:

(( خفه شو، به جایی که آرومش کنی داری چی میگی بهش؟ ))

(( می دونی اگه کاری بشه چه بلایی سرمون میاد؟ ))

(( خدا رو شکر الان که بهتره، باید سریع یه بیمارستان پیدا کنیم. ))

(( آره خدا کنه زود پیدا شه اگه نه از شدت دستشویی می ترکم! ))

(( اون داره درد می کشه و تو به فکر دستشویی هستی؟ ))

(( من که نگفتم درد نمی کشه، فقط گفتم خدا کنه بیمارستانش دستشویی هم داشته باشه، از پشتِ تپه و خرابه که بهتره. ))

 

محمد حسینی کاریزکی

تابستان 92

 

من دیوانه نیستم

(( خفه شو دیوونه ... خفه شو ... دیوونه خفه شو ... صداتو بِبُر دیوونه ی احمق ... من دیوونم؟ ... من اح..مَ.. ق ... نیستم، من دیوونه نیستم، خودتی ... دیوونه خودتی ... غذات رو آوردم دیوونه، بیا از زیر در برش دار ... پس من دیوونم ... اگه من دیوونم ... پس ... پس ... نه من دیوونه نیستم ... اگه دیوونه باشم می فهمم که دیوونم یا نه؟ ... اما ... اما ... من که الان دارم فکر می کنم ... مغزم سرِ جاشِ ... پس من دیوونه نیستم ... اگه دیوونه نیستم پس چرا اینجام؟ ... پس چرا اونا بهم می گن دیوونه؟ ... چرا نمی تونم ثابت کنم دیوونه نیستم؟ ... سالمم ... از اونام سالم ترم ... اصلا شاید اونا دیوونن ... یعنی همه دیوونن! پس یعنی فقط من دیوونه نیستم؟ نه اونای دیگه ای هم که اینجا هستن ... همه مثله منن، پس اگه من دیوونه نباشم اونا هم ... . آره ... آره ... این همسایه بقلیم هم دیوونه نیست ... خودش می گه نیست ... صبر کن ببینم ... همه ی همسایه هام از صبح تا شب فریاد می زنن ... (( من دیوونه نیستم)) پس ما دیوونه نیستیم، اصلا یادمه بیرون می گفتن دیوونه ها دروغ نمیگن، پس ما دروغ نمی گیم دیگه ... خوب همینه دیگه ... ما دروغ نمی گیم ... اما اون همسایه کچلِ که اتاقش رو به روی منِ اونم میگه (( من دیوونه نیستم اشتباه آوردنم اینجا)) ولی معلومه که دیوونس ... اصلا قیافش داد می زنه که خُله، پس چرا میگه من دیوونه نیستم؟ ... دیوونه ها که دروغ نمی گن! پس حتما سالمه که دروغ می گه! اَاَاَاَاَاَ  ول کن، ولم کنین، برین بیرون از کله ی من، من به شما چیکار دارم، چه شما دیوونه باشین چه نباشین اصلا به من چه ربطی داره ... من باید یه فکری به حالِ خودم بردارم، باید ثابت کنم دیوونه نیستم، وای ... وای ... چرا من داد زدم؟ هر بار که داد می زنم اونا مطمئن تر می شن که من دیوونم، فکر می کنن هر کی داد بزنه و مثلِ من با خودش حرف بزنه دیوونست، خوب شاید حق دارن! آخه کدوم عاقل داد می زنه؟ کدوم آدمِ عاقلی اینجوری مثله من با خودش حرف می زنه؟ ها ؟ ها ؟ ... خوب بله منم که بیرون بودم با خودم حرف نمی زدم، داد نمی زدم، اونا از بیرون نشتن، تماشا می کنن، خودشون که اینجا نبودن، اگه مثله من این همه روز کسی رو ندیده باشن حتما دیوونه میشن دیگه، اصلا بیان دو روز از این غذاهای اینجا بخورن ببینم دیوونه میشن یا نه؟ آره دیگه، تماشاگر بودن و نظر دادن همیشه آسونه، باید بیان توی گود اونوقت ببینم چند مردِ حلاجا، اصلا همه رو باید بیارن اینجا تست کنن، ببینن دیوونه هستن یا نه ؟ ... نه .... نه .. اونوقت اگه یه کسی مثله من نتونه ثابت کنه که دیوونه نیست، چی؟ هر چی از صبح تا شب داد بزنه دیوونه نیستم کسی باور نمی کنه، از طرفی مسوول اینجا از کجا بدونه کی راست می گه کی دروغ؟ آخه فقط دیوونه ها دروغ نمیگن اما آدمای عاقل اینجا که دروغ می گن نه؟ آره.... آره شاید از صبح تا شب باید داد بزنم به دروغ بگم (( من دیوونم ... من دیوونم )) اونوقت با خودشون می گن این داره دروغ می گه پس دیوونه نیست.... اَاَاَاَاَ  نه ... نه ... اگه این رو هم بزارن به حساب صداقت یک دیوونه چی؟ وای ..... وااااای من چرا دوباره داد زدم ... باز داد زدم .... باز داد زدم .... اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ داد نزن دیگه .... داد نزن .... داد نزن ... آآآآآآآه ... چرا داد می زنی احمقِ دیوونه ... اونوقت اونا فکر می کنن که تو دیووونه ای ها!.... آآااااااه بازم گند زدم بازم، دیووووووونه خفه شو دیگه اینقدر با خودت حرف نزن اونا دارن از دوربین می بیننت .... اَه ... اَه ... اَ اصلا باید این زبونمو قطع کنم ... نه ... نه .... نکن زبونتو نکش احمق... دیوونه اونا از دوربین می بیننت میان بهت دارو تزریق می کنن و میبندنت .... پس چه کنم اگه این زبونو اینجوری نکشم که دائم مثله دیوونه ها داد می زنم و اونا می فهمن من دیوونم ... می فهمن  چیه احمق؟... تو که دیوونه نیستی که کسی خواسته باشه بفهمه .... بزنم توی سرت .... بزنم توی سرت، بکوبمت به دیوار ... احمقِ دیوونه ... نه .. نه  نباید من سرمو اینجوری به دیوار بزنم، این قدر هم نگم دیوونم، اونا هم باورشون میشه ها ... اَه اَه اَه باید بزنم این زبونِ لعنتیمو قطع کنم، باید این مغزمو همینطوری اونقدر بکوبم به دیوار که دیگه چیزی ازش نمونه، اَاَاَه ... آخ ... آخ ....آخ .... آره همینه دیگه داره کنده میشه ... آره آره ... داره خون میاد .... آره ... آره ، داره خون میاد ... آره ... آره ... .

نه  .... نه ... نه ... برین از اتاقِ من بیرون ... برین گمشین احمقا ... برین گمشین .... نه .. نه .. من داروهای لعنتیه شما رو نمی خوام ... برین ب..ی..ر..و..ن ... من دیونه  ن...ی... س ...تم.

 

 

محمد حسینی کاریزکی

بهار 92

قورباغه کشته شد

 

 

((قلابها رو برداشتی؟))

(( گذاشتمشون صندوق عقب، اما فکر نکنم اونجا ماهی داشته باشه!))

زن روی صندلی اش چرخید و به عقب نگاه کرد، در حالیکه کمربند ایمنی ماشین تا جایی که امکان داشت کشیده شده بود، گفت:

((پس من و سارا چه کنیم اونجا؟ شما که حتما می رین توی آب.))

مرد نیم نگاهی به آینه انداخت، ماشین عقبی را برانداز کرد و با لبخندی گفت:

(( خوب شما هم بیان توی آب.))

(( دیوانه اونجا پرِ آدمِ. ))

((خوب شما هم آدمین دیگه نه!))

این را که گفت با صدای بلند خندید.

در همین لحظه بود که  ماشینِ علی از کنارشان گذشت.

مرد گفت: (( مردم بهونن، هنوز از آب می ترسی!))

(( من هیچوقت از آب نترسیدم. ))

***

مرد، علیرضا و سارا داخل آب بودند که زن دو دستش را در هوا تکان داد و فریاد زد:

(( اینجا رو ببینین، اینجا ... اینجا پرِ قورباغه است.))

 اما آن طرف شوهرش و علی، سارا را به زور زیرِ آب کرده بودند و آنقدر سرگرم بودن که چیزی را نشنیدند.

زن روی سنگی نشسته و زانوهایش را بقل کرده بود و به قورباغه ای خیره شده بود، چشمهای غورباقه مثلِ بچه های خواب آلود بسته بودند و تنها گاهی باز می شدند، برای چند لحظه ای در مقابل نور خورشید مقاومت می کردند، اما دوباره بر هم می آمدند، سپس با صدایی بدنش را باد می کرد و وقتی کاملا کیفور می شد خودش را خالی می کرد.

 زن ساعاتی قبل گفته بود: امکان ندارد بیاید توی آب، حالا دلش میخواست سریع لباس هایش را بِکَند و بپرد توی آب، اما اگر شوهرش می گفت:  ((من که همان اول گفتم بیا، ترسِت میریزه)) چه؟  همان بهتر که نرود، در همین لحظه بود که همه چیز تاریک شد، زن ناخود آگاه ساعتش را نگاه کرد و مطمئن شد که ساعت سه و دو دقیقه ی بعد از ظهر است، به شوهرش نگاه کرد، اما آن سه همچنان سرگرم بودند و با تلاششان آبها دائم به آسمان می رفت و بر می گشت، خورشید در آسمان بود اما با نیمه ای تاریک که لحظه به لحظه تاریکتر می شد، چیزی درست شبیه به خورشید گرفتگی، دوباره فریاد زد و باز بی فایده بود، خورشید گرفتگی درست مقابل چشمانش بود و زن در آن خیره شده بود که سفیدک هایی را دید که لحظه به لحظه واقعی تر و بزرگتر می شدند، گویی به او نزدیک می شدند، می خواست چشمانش را ببندد اما کنجکاوانه منتظر ماند، هوا کاملا تاریک شده بود و اثری از شوهرش، علی و سارا نبود. همینکه حشرات سفید رنگ به او رسیدند، دهانش را بعد از خورن چندین عدد از آنها بست، احساس می کرد پتویی دور او پیچیده اند و فشارش می دهند، دیگر نتوانست نفس بکشد و بیهوش شد، اما در آخرین لحظاتی که می دید، متوجه شد که قورباغه ها با چه سرعت و مهارتی تک تک آن حشرات را با زبانشان به دام می اندازند.

                                     ***

(( خب شروع کن، حقیقت ... حقیقتو بگو.))

(( چِشمم به چراغ بود، عجله داشتم و می خواستم برای شام برسم خونه.))

مرد از جایش بلند شد و با لبانی کشیده گفت:

((پس بالاخره اعتراف کردی، عجله داشتی و گازشو گرفتی و ...))

زن دو دستش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت، سرش را نیم دوری در هوا چرخاند و کوبید روی دستهایش:

(( این دفعه صدمیه که من با این جمله شروع کردم و شما هم اینو در جوابم می گین.))

(( خوب پس سعی کن با یه جمله ی دیگه شروع کنی ... زود ... زود. ))

(( بله ... بله ... بعد من میگم بخدا راست می گم، چراغ قرمز که سبز شد راه افتادم  که صدایی اومد، پیاده که شدم دیدم با یه قورباغه تصادف کردم، بعد شما لپ تاپ را می گیری طرفم و ...))

مرد به میز نزدیک شد، لپ تاپ  را باز کرد و چرخاند طرفش:

(( ببین ... وقتی تو حرکت می کنی ...))

زن وسط حرفش پرید:

((چراغ عبور عابر پیاده سبزِ ... خوب من چه کنم که چراغ های شما با هم هماهنگ نیستند و دوربینتون فقط زاویه ای رو ضبط می کنه که چراغِ عابرِ))

(( پس انتظار داری کجا باشه؟ شما سوار ماشین میشین و قورباغه ها رو می کشین ... نه که اونا شما رو))

زن زیر لب گفت:

((خودتم آدمی، نه قورباغه.))

مرد مشتش را روی میز کوبید و فریاد زد:

(( خانم شما زدی یه قورباغه رو کشتی !))

مرد که تا آن موقع دورش می چرخید و حرف می زد نهایتا پشت سر زن ایستاد، سرش را نزدیک گوش هایش کرد و آرام گفت:

(( با این حال اگه بخوای میشه کاری کرد که اون فیلمِ تغییر کنه.))

زن سرش را برگرداند و در چشمانِ مرد زل زد و گفت:

(( همتون مثه همین. ))

مرد چند قدم عقب رفت، کمی یقه اش را مرتب کرد و گفت:

((به هر حال من فردا گزارشم رو می نویسم، فکر کنم اصلا براتون خوب نباشه.))

((چرا نوکریشون رو میکنی؟ آره اگه اونا و زبونای بلندشون نبود ما زنده نبودیم، اما الان همون زبون دور گردنِ تک تکمون پیچیده شده و داریم خفه می شیم))

مرد برگه هایش را جمع کرد و از اتاق خارج شد. 

 

 

                                                              پایان

                                     محمد حسینی کاریزکی - بیرجند - پاییز 91

مثل دستکش

مثلِ دستکش

 

اولین نفری که فهمیده بود مادرم بود، همان صبحی که بالایِ سرم گفته بود:

(( پاشو مدرسه دیر میشه ها ... دستاشو نگاه کن شبیه عروسکای پلاستیکی شده))

چشمانم کامل باز نشده بودند و حالتی بین خواب و بیداری داشتم، اما وقتی لباس عوض می کردم یه چیز هایی دستگیرم شده بود، موهایم شبیه نخ بودند و وقتی دست راستم اتفاقی فشار خورد، رفت داخل؛ اما با یک تقه دوباره در آمد، این تقه زدن ها را وقتی با عروسکهایم ور می رفتم یاد گرفته بودم.

از قرمز بدم میاد، چون یک روزکه کلاس رفته بودم همه با هم خوانده بودند:

((عروسکِ قشنگِ من قرمز پوشیده .... ))

من هم بدون اراده شروع کرده بودم به رقصیدن، سحر از همه بد جنس تر بود همیشه وقتی معلم درس می داد از پشت دکمه ی روی کمرم را می زد و منم شروع می کردم به رقصیدن و آواز خوندن. خانم معلم هم برای تنبیه کردنم می گفت دراز بکش روی زمین، من هم اول کمی با نگاهم التماسش می کردم، آخر چیزی بدتر از این نیست که مجبور باشی بخوابی، ولی در نهایت تسلیم می شدم و دراز می کشیدم. پلک هایم نیز طوری ساخته شده بودند که خودشان بسته شوند، همیشه کمی در آن تاریکی قدم می زدم و مبارزه می کردم، اما در نهایت ثمری نداشت.

مامانم وقتِ حمام کردن همیشه می گفت:

(( اه ... جنسای جدید همشون به درد نخورن...))

آخه یا پام از جایش در می رفت یا دستم و مجبور بود دوباره آن ها را جا بدهد. بعضی وقتا می گفت:

(( کاشکی حداقل یکی از اون عروسک های قدیمی می شدی که هر چی می زدیش چیزیش نمی شد.))

حتی یک روز صبح که بیدار شدم موهایم روی سرم نبود، مثلِ اینکه خواهرِ کوچکترم آخرِ شبی با من بازی می کنه و ... .

 ولی بابام زیاد با من حرف نمی زند شاید به این خاطر که می دانست خودش این بلا را سرم آورده!

آنروز همه ی بچه ها با شوق و ذوق به عروسکهایی نگاه می کردند که کج و راست می شدند، گاهی می خندیدن، گاهی گریه می کردند، همانجا بود که گفتم:

(( بابا ... بابا ...))

اون از من بیش تر غرقِ نمایش شده بود. شلوارش را چند بار کشیدم و در نهایت چند مشت بهش زدم و گفتم:

(( بابا ... بابا من از این عروسکا می خوام بابا ... از اینا که صحبت می کنن می خوام))

بهم گفت اونا واقعی نیستن اما من باز هم اصرار کردم.

تا جایی که دستم را گرفت و کشید، لبانم کش برداشته بودند و فکر می کردم به زودی صاحبشان می شوم.

مردی جلویمان ایستاده بود و بابا مدام با انگشت من را نشانش می داد، من هم نقشه می کشیدم که تا صبح چه حرف هایی به عروسک ها بزنم.

مرد که کنار رفت داخلِ راهرویی تنگ و کثیف که پر از تکه های کاغذ بود شدیم بعد بابا با انگشت به چند مرد اشاره کرد که عروسک ها را مثلِ دستکش دستشان کرده بودند و کج و راستشان می کردند و به جایشان صحبت می کردند. از آن به بعد پدرم را دستکشی می دیدم که مردی سیاه پوش دستش کرده و به جای او حرف  می زند. فردای همان روز بود که تبدیل به عروسک شدم.